لباس نو

کلاس پنجم بود ، شاگرد ممتاز شده بود با معدل ۲۰

یکسال بود پدرش بیمار بود و توی خونه یا بیمارستان بستری می شد بچه ی فعالی

بود عضو گروه سرود مدرسه بود گاهی هم دکلمه های زیبایی می خوند یه روز معلم

پرورشی صداش کرد توی اتاقش و به اون گفت: ببین پسرم این پاکت رو بگیر مال تو

پرسید برای چی؟ معلم گفت: برای لباس نو ، آخه عیده ، خیلی جا خورد انگار همه ی

دنیا توی سرش خراب شد.

و شخصیتش رفت زیر سئوال ، خیلی خجالت کشیده بود ، توی یه لحظه

معلمی رو که اینقدر دوست داشت غریبه می دید ، خیلی محکم بهش گفت من

احتیاجی ندارم و از اتاق اومد بیرون ، دست معلم با پاکت روی هوا مانده بود.

 تازه فهمید توی این یکسال با چه سرو وضعی می رفته مدرسه.