می گفت : چند سالی بود که می خواستم نماز شب بخونم ، اما توفیق پیدا نمی کردم .

البته می خواستم نیم ساعت مونده به اذان صبح بیدار شم ، ساعتم کوک می کردم اما

نمی شد. ساعت که زنگ می زد می گفتم یه کم دیگه بخوابم و بعد که بلند می شدم

وقت گذشته بود و باز هم حسرت.

ازش پرسیدم بالاخره چی شد ، گفت : تا این که سال گذشته خانم دوستم با گریه اومد

پیش من و گفت : که متآسفانه اون معتاد شده و برای ترک بستری شده ، شب عاشورا

بود ، خیلی دلم شکست بعد از کلی نوحه خوانی و سینه زنی نذر کردم که اگه دوستم

دیگه سراغ اعتیاد نره من هر شب نماز شب می خونم. حالا از اون روز تا حالا انگار خدا

خودش صدام می کنه برای نماز، و خدا درس بزرگی به من داد و اون اینه که راه خدا از

میان خلق خدا می گذره ، و خدا خیلی بنده ها شو دوست داره.